دوستان شما خاطراتتون رو به صورت نظر برا من بفرستین من دسته بندی میکنم و به نمایش میزارمشون ممنون

خاطرات در ادامه مطلب هست

خاطرات  هر فرد رو میتونید به تفکیک اسمش از روی موضوعات وبلاگ  ببینید



تاريخ : سه شنبه چهارم تیر 1392 | 13:30 | نویسنده : همه دوستان |
سلام به همه دانشجوهای گل
من با سه تا از دوستام یه واحد آپارتمان داریم تو یه ساختمون که تمام واحداش دست دانشجوهای دختره یه شب با بچه ها نشسته بودیم که زنگ واحدمونو زدن
ندا دوستم پاشد جواب داد یه پسره بود از ندا پرسید که شما بودین امروز از من شماره گرفتین ندا هم گفت نه وآیفنو گذاشت
ساختمون آروم بود هر زنگی رو که فشار میداد از پایین ما صداشو میشنیدیم( 6واحد بیشتر نیستیم)
ما هم شیطنتمون گل کرده بود پسره هر کدوم از زنگای واحدارو میزد ما جواب میدادیم
هر کدوم که جواب میدادیم یه چیزی بهش میگفتیم
الناز یه بار جواب داد گفت آقا اینجا خانواده زندگی میکنه مزاحم نشو الان میگم بابام بیاد پایینا
کلی اذیتش کردیم
منم یه بار جواب دادم کلی باهاش حرف زدم ازش اطلاعات گرفتم فهمیدم با دخترای کدوم واحد کار داره
بعدم قرار شد دختری که ازش شماره گرفته رو براش پیدا کنیم
میبینید ما چقد مهربونیم



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 14:5 | نویسنده : همه دوستان |
سلام.خوبین.راستش خوابگاه ماتویه منطقه مسکونی.خونه روبرومون چن تاپسر داشت کوروش وداریوش وداوودونیما.مابه داوودمیگیم دیوید.پنجره سوئیتمئن روبروی خونشونه وکل خونشونومیبینیم.همیشه ازتوپنجره بادیوید حرف میزدیم ومیخندیدیم حتی یه بارزنگ زدیم سربه سرش گذاشتیم یه شب که خیلی بادیویدونیماوباباش حرفیدیم کوروش هم اومد ماشروع کردیم به حرف زدن باکوروش.لامپاخاموش.10نفربودیم که ازپنجره هاوتختای بالا آویزون بودیم داشتیم کوروشوصدامیکردیم که یهودیدیم سرپرست خوابگاه پشت سرمونه ماکه موندیم چکارکنیم.گفت چکارمیکردیم گفتیم داشتیم بتزن همسایه حرف میزدیم گفت آهااونوقت ازکی تاحالا اسم زن همسایه شده کوروش؟!مانمیدونستیم بخندیم یابترسیم کم کم کمیته انضباطی تو شاخش بود ازاونجایی که ماهمه هم فضولوشیطون ومعدب بودیم نمیشدکاریش کرد.سرپرست یه کم نصیحتمون کردورفت.البته خودش حال نداشت پیگیری کنه وگرنه اون سرپرست سختیگیره پدرمونودرمیاورد.ماهمه بعدش نشستیم که چه خاکی توسرمون بریزیم قیافه هاکه دیدنی بود یکی جادرسیاه یکی چادرسفید،ملحفه،پتو...هرچی به فکرتون بیاد شدن وسایل پوششی ما.قرارشدمنویکی ازدوستام که شیطونیامون کمتربودباهزارخجالت رفتیم سرپرستی وباکلی حرف زدن مثلاخجالت کشیدن موضوع روحل کردیم.

امیدوارم خوشتون اومده باشه


موضوعات مرتبط: خاطرات تنها

تاريخ : چهارشنبه پنجم تیر 1392 | 20:21 | نویسنده : همه دوستان |
اقا درود برشما
بعد سالی ما اومدیم تو وبلاگتون چه مسئولیت سختی بهمون دادین!!!
راستش من فقط یک سوتی تو عمرم دام که فکنم بد ترین صوتی عمرم هم باشه.....
خیــــــلی خلاصه بگم...
اقا (چرا هی از لفظ اقااستفاده میکنم؟)
یک روزی از روزای اول دانشگاه دور هم با برو بچ همکلاسی یه جا جمع شدیم تا به قول خودمون خوش و بش کنیم..جاتون خالی یک بحث ماورای تخیل اونجا به چالش کشیده شد....
که ما ی از دنیا بیخبر توش دخالت داشتم
که حرف از یک شخص بسیار معروف و پولدار شد که فلانی اینجوری و فلانی اونجوری...
یه هوی من پریم وسط گفتم چی میگین شما اون اقاهه که شما مگین و از دم و دستگاه ش تعریف میکنن همچی ادم خوبی نیست من با چشم خودم دیدم که تو محل کارش این کارارو میکنه اونکارا رو میکنه کی گفته مرد خوبی کی گفته مدیره خوبیه همه از دستش نا راضی اند..خلاصه چشم تون روز بد نبینه یکی از تو جمع برگشت گفت فلانی(مهندس سر ب هوا) اون اقاهه گه میگی اینجوریهام نیس اصن میدونی اون کیه؟؟؟؟
من..کیــــه؟؟؟[تجب]
گفت اون اقاهه بابای بنده ست
حالا تصور کنین من چی حال داشتم اون لحضه.... فقط دوست داشتم زمین دهن باز میکرد همچی اب میشدم میرفتم تو اعماق زمین که..این بود قصه ما..(سوتی ما)
که باعث شد تا عمر داریم هیچ وقت....))


موضوعات مرتبط: خاطرات مهندس سر به هوا

تاريخ : چهارشنبه پنجم تیر 1392 | 12:8 | نویسنده : همه دوستان |
سلام.یه خاطره از روز اول دانشگاه:فضای دانشگاه برام خیلی جالب بود ومدام به همه جا نگاه میکردم وبررسی میکردم که چی به چیه خلاصه ما قسمت اداری کار داشتیم وسرمون بالا به این ورو اون ور نگاه میکردیم اصلا حواسم به جلو پام نبودهمین که میخاستم برم داخل با کله رفتم البته خدا خیلی رحم کرد نیوفتادم ولی خیلی نزدیک بود وقتی سرمو بلند کردم دیدم بله!!!چند نفر باکلی علامت سوال بالای سرشون همچنان دارن نگاهم میکنن.منم خدای اعتماد به نفس یه نگاهی بهشون کردمو به روی خودم اصلا نیاوردم با لبخند سلام کردمو رفتم کارمو انجام دادم ولی خداییش قشنگ فهمیدن من ترم بوقی ام!!!


موضوعات مرتبط: خاطرات ساغر خانوم

تاريخ : سه شنبه چهارم تیر 1392 | 17:12 | نویسنده : همه دوستان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.